تبليغاتX
واژه های ناگزیر حوا
 

 

یقینا این آخرین واژه هایی ست که در این خانه سرازیر می شود و ناگزیرم از گفتنشان.

باشد میگویم :

سلام آقای خوب (دیگر نمیتوانم بگویم آدم من)

حالا آن قدر دلم بزرگ شده است که تمام دوری و نبودنت را در آن گم کرده ام.اما پاک نشدی هنوز از حافظه ام.

تمام این سه ماه آن قدر غرق کرده ام خودم را در دنیایی دیگر تا یادم برود که آدمی بود ، که حوایی بود .باز هم می توانم.نه؟

نمیدانم چه اصراری بود این که بدانی من دلتنگ هستم یا نه؟آقای خوب! این ضربه برای من آن قدر دردناک بود که دیگر نمی خواستم بیشتر خودم را عذاب دهم.برای شما هم آیا؟

دیگر باید رفت و پر کشید و رها شد.شاید سال ها بعد ، ده سال ، چهل سال یا حتی بیشتر به یاد هم بیفتیم و آه بکشیم .شاید هم نکشیم.شاید .....

اما چه کسی می تواند منکر شود آدم بودن تو را حوا بودن مرا در آن روزها؟

حالا می روی / می روم و تمام می شود حتی امکان اینکه خلی اتفاقی روزی در خیابان هم را ببینیم.

آن شعر حمید مصدق را حتما بخوان :

دیدم او را آه بعد از بیست سال

.....

حتما بخوان آقای خوب.

می سپارمت به دست الهه باران.

بدرود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 21:30  توسط پدی  | 

 

سلام آقایی که حالا دیگر انگار غریبه اید.

دیشب ناگهان همه چیز فرو ریخت . ناگهان سه و اندی ماه بر سرمان آوار شد . ناگهان حوا لباس حوا بودنش و آدم لباس آدم بودنش را در آورد . ناگهان من ، من شدم و تو ، تو . تمام شد . تمام شد در حالی که حوا دلش بد جور از آدم گرفته است . که آدم می توانست کاری بکند و نکرد . چرا نکرد؟؟؟

باشد .  سکوت می کنم اکنون . شاید یک روز زبانم باز شود و بگویم تمام دلم را . اما آن روز خیلی دیر شده برای .....

نقطه . پایان .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 16:46  توسط پدی  | 

 

سلام

حالا انگار که دیگر حوا می خواهد همه چیز را تمام کند.همه حوا بودنش را برای آدم.و همه آدم بودن آدم را برای خودش.انگار که باید رفت و فراموش کرد همه روزهای با هم بودن را.همه خاطره ها را.خوشی ها را.همه چشم انتظاری ها را.

غم تمام دلم را فرا گرفته و می خواهم که با تمام وجود در آغوشت بکشم.اما چشم می بندم روی تمام غمم و راه می افتم به سمتی که دیگر تو در آن نیستی.

می خواهم امشب تمام خودم را برایت بنویسم.می خواهم فریاد بزنم که.....

بی خیال.انگار که تمام .....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:0  توسط پدی  | 

 

سلام آدم من !

حالا دیگر حس می کنم که اگر امشب با هم صحبت کنیم آخرین لحظه های رابطه مان رقم خواهد خورد.و دیگر نه آدمی خواهد بود و نه حوایی.

می ترسم از امشب . از تو .از خودم .

کاش تمام فکر هایم اشتباه باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:41  توسط پدی  | 

 

خسته ام آدم من.دوست دارم در میان بازوان مردانه ات آرامم کنی.دوست دارم نگاه مهربانت را ، لبخندت را ، حضورت را بر لحظه هایم بتابی.با چه زبانی بگویم که خسته ام؟با چه زبانی بگویم که این خسته بودنم را به گردن تو نمی اندازم و نمی خواهم که این قدر خودت را مقصر بدانی.به چه زبانی بگویم امروز هم می خواهم ببینمت و هم می ترسم از این دیدار.می ترسم که آخرین دیدارمان باشد.می ترسم که .....

نا امیدم نکن آدم من.خواهش می کنم که نا امیدم نکن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:13  توسط پدی  | 

 

سلام آدم خوب من !

امشب ناگهان دلم بسیار برایت تنگ شد.دارم تو را برای خودم مرور می کنم و مرور می کنم و کم می آورم تو را.کاش بودی.کاش می دانستم چرا نیستی؟!می دانم؟شاید هم می دانم.اما نمی توانم بقبولانم به خودم که از من به خاطر خود من دور می شوی.

کاش حال تو خوب باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:18  توسط پدی  | 

 

اصلا دوست ندارم سلام کنمت ، حس می کنم داری سر می خوری از میان دستانم و می ریزی چکه چکه چکه چکه چکه چکه چکه در تمام بی زمانی و بی مکانی دنیایم.درک نمی کنم تمام این روز های بی خبری را.درک نمی کنم تمام این پنهان شدنت در ورای سکوت را.درک نمی کنم تمام اتفاقاتی این روزهای تلخ را.دیگر حتی نمی دانم که به چه باید بیاندیشم و برای چه باید صبر کنم.گفته بودمت که این گونه نکن با من.گفته بودمت که ممکن است احمقانه ترین کاری را که ممکن است انجام دهم و .....

آی آدم من ! (آدم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) به هر صورت ، آی ادم ! داری سر می خوری این روزها.خودت می دانی این را؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:55  توسط پدی  | 

 

سلام آدم من !

سرشارم از حسی که می خواهم آن را تنها و تنها برای تو صرف کنمش.سرشارم از چراغی که می خواهم تنها برای تو روشن کنمش.سرشارم از حوا ، از ادم.از نیمه گم شده خود.

مرا به دست هایت بسپار و بدان دست هایت مرا تصرف خواهد کرد.باید عاشق بود و رها شد تا راه را پیدا کرد.رها کن خودت را عزیز من.جان من.آدم من.

رها که شوی ، رها می شوم من هم و ان گاه با هم خواهیم بود تا همیشه.

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟؟؟!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:11  توسط پدی  | 

 

سلام آدم من !

فکر می کنم دارد اتفاق بدی برای حوایت می افتد . انگار که حوا از تو لبریز شده و دیگر مشتاقت نیست مثل سابق . انگار که نباید تا این حد به حوایت نزدیک می شدی . انگار که .....

 حوایت می ترسد.


 

* فکری بکن برای این حال حوایت وگرنه .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:45  توسط پدی  | 

 

سلام آدم من !

این روز ها هر بار که خواستم برایت بنویسم زبانم بسته شد.انگار که کسی در گوش حوا می گفت : آدم خودش می داند حرف هایت را.

این روزها که بدون لمس حضور مهربانت گذشت ، تنها گذشت . به قول دکتر امین پور :

این روزها که می گذرد

                                شادم

این روزها که می گذرد

                                شادم که می گذرد

 

همین

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:6  توسط پدی  | 

 

سلام آدم خوب من.

دوست دارم لمس کنمت.دوست دارم بشنومت. دوست دارم نگاه

کنمت.ببویمت.ببوسمت.در آغوش بکشمت.دوست دارم کشف کنمت ،

تمام روحت را ، جسمت را .....

 

آی آدم ! حوایت نمی خواهد برای کس دیگری باشد .

فکری بکن برای من و این تماس خیس

.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:3  توسط پدی  | 

 

حالا که بیشتر از پیش لمس کرده ام تو را  ، حالا که انگار نزدیک تر شده ام به تو ، حالا که انگار دارم کشف می کنمت ..... حالا بیشتر دلم تنگ می شود.حالا بیشتر نیاز دارمت.بیشتر می خواهمت.بیشتر دوریت را درد می کشم.

آدم من ! تنهایم مگذار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:7  توسط پدی  | 

 

مدام چرخ می خورد در ذهن آرام حوا این شعر و نمی داند که چه کند با آن؟مدام دردی را تحمل می کند تا درمانش را حس کند.تا بداند که درمانش هنوز هم هست .تا گرمای وجود درمانش را در دردی حس کند که با تمام وجود می خواهدش.

آی آدم من ! حوایت همه اش میگوید که :

دردم از یار است و درمان نیز هم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 22:17  توسط پدی  | 

 

س

ک

و

ت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:53  توسط پدی  | 

 

سلام آدم من !

اکنون که برایت می نویسم تنها ۵ دقیقه از آغاز سال ۱۳۸۷ گذشته و با هم صحبت کردیم همین چند دقیقه پیش . و تو دقیقا چهارمین نفری بودی که سال نو را به او تبریک می گفتم . گرچه دیگر در دل حوا نفر اول هستی .

سال ۱۳۸۷ را در کنار تو آرزو کردم آدم من . تو هم آیا ؟


پانوشت ۱ - دوستت دارم

پانوشت ۲ - میبوسمت

پانوشت ۳ - برایت دعا می کنم هر لحظه

پانوشت ۴ - سال خوبی داشته باشب آدم من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:25  توسط پدی  | 

 

سلام آدم من !

دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده . برای تک تک نفس هایت ، نگاه هایت تنگ شده . حالا من مانده ام و تویی که روزی صدها بار در میان حجم آبی دلم چرخ می خوری . تویی که بدجور جا خوش کرده ای در تمام هستی من . و هر بار که این گونه به تو فکر می کنم می اندیشم که این حوا باید آدم شود و انقدر دلش را ندهد دست آدم . اما باز می رسم به این نکته مهم که حوا برای آدم شدن آفریده نشده است !


پانوشت ۱ - نوروز ۱۳۸۷ آکنده از نامت خواهد بود.

پانوشت ۲- حوا شدن که کار ندارد برای من

        عیب از نگاه توست که آدم نمی شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:49  توسط پدی  | 

 

سلام آدم من !

حالا نشسته ام این جا و می خواهم که باز واژه های ناگذیری را برایت سرازیر کنم تا خالی شوم از تمام آن چه تو باید پر شوی با آن . تا باز هم صدایی را اصلا صدا نیست به گوش تو برسانم . تا بدانم و بدانی که هنوز هم دلی هست که آرام ارام برای تو می تپد . نه به آن شدت که قلب مهربان تو می تپید آن روز عزیز من ، اما تو را برای خودم می خواهم .در کمال غرور تو را به خاطر خودم برای خودم می خواهم و می دانم که این ابلهانه است شاید ،  و یا شاید لا اقل بیانش ابلهانه به نظر برسد برایت .

آی آدم من ! سکوت کرده ای و من همیشه اندیشیده ام به این که : سکوت در های بسته را باز می کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 12:59  توسط پدی  | 

 

حالا دارد دلم حسابی می تپد و تنها می توانم این را بگویم که :

تاپ

تاپ

تاپ

تاپ

تاپ

تاپ

تاپ

تاپ

تاپ

تاپ

تاپ

.....

و آیا این ها اولین تپش های عاشقانه قلب حوا خواهد بود؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:37  توسط پدی  | 

 

سلام آدم خوب من.

دست هایم را  ، نگاهم را ، روحم را  ، احساسم را بایگانی کرده ام این روزها و صبورانه چشم به راه بازگشتت هستم.کاش میدانستم کی میآیی و این مهر و موم را می شکنی و می گذاری که فریاد بزنم تمام حضورم را در حضورت .

بچه که بودم مادرم می گفت قاصدک ها پیام رسانند و من هر قادکی که می دیدم می گرفتم و می چسباندم به گوشم و غرق در رویاهای کودکانه ام پیامی را می شنیدم و باز چیزی در گوش قاصدک می گفتم و فوتش می کردم تا برود نزد آن کسی که می خواهم . و چقدر قاصدک زیاد بود آن روزها ،آن روزها که اصولا کسی نبود که پیامی برایم داشته باشد که کسی نبود که پیامی برایش داشته باشم . روزهایی که قاصدک طول اندک حیاط را طی می کرد تا به مادرم بگوید دختر کوچولویش دوستش دارد . و همین ..... همیشه همین.با ان همه قاصدکی که هر روز بار ها و بار ها بود و بود و بود.

حالا اما هرچه می گردم هیچ قاصدکی پیدا نمی کنم تا برایت بفرستم .

آی آدم من قاصدک ها به خاطر تو پرواز می کنند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 7:37  توسط پدی  | 

 

حیف که نمی توانی خواب های حوایت را ببینی آدم خوب من.حیف که نمی توانی بنشینی و سیر نگاه کنی تمام لحظه های حوایت را.حالا این روز ها شب می شود و شب ها پر می شود از تصویر عاشقانه آدمی که خیلی دور است.

یاد قصه آدم و حوا افتادم ناگهان ، بعد از هبوط ، آدم و حوا ۴۰ روز از هم دور ماندند و آن قدر گریه کردند تا به هم رسیدند.حالا روز های این سفر و روزهای عید را اگر جمع کنیم با هم می شود ۴۰ روز !!!

آی آدمی که می خواهم کنارم باشی ! باش .زود تر بیا و باش .تا خواب های حوایت را به واقعیت تبدیل کنی .


پ ن - هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب (م ع بهمنی)

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:34  توسط پدی  | 

 

سلام آدم من . این روزها آنقدر می خواهمت که گاهی دوست داشتم بودی تا با مشت می کوبیدم به سینه ات و می گفتم چرا نیستی؟چرا؟چرا؟چرا؟

چرا تنهایم می گذاری؟چرا حالا که این قدر حالم بد است؟چرا حالا که بیشتر نیاز دارمت؟چرا؟چرا؟چرا؟

و تو هم حتما می گفتی ( با آن خنده آرام و مهربانت ، که بدجور آدم را آرام می کند ) که : گلم .بر میگردم.زود بر می گردم .

زود برگرد آدم من.تنها گذاشتن حوا کار درستی نیست.

 


*تو را من چشم در راهم شبا هنگام . . . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 20:29  توسط پدی  | 

 

حوایت دارد درد می کشد.می دانم که درد می کشد.درد پایش را نمی گویم.درد دست ها یش از تماس عصا را هم نمی گویم.درد تنش را هم .....

دارم از دردی حرف می زنم که مثل یک بغض نشسته در ابتدای گلویش و کلافه اش کرده.دردی که بعد از شنیدن صدایت ناگهان قطره قطره از چشمش چکید و .....

حوا یت درد دارد و نمی تواند با این درد بیشتر برایت بنویسد.

آی آدم من زود تر بیا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:5  توسط پدی  | 

 

وقتی آدمت جایی میان زمین و آسمان معلق باشد ، تو هم دست خودت نیست و همه اش به آسمان فکر می کنی . آسمانی که نهایتا تا بالای ابرهای دست یافتنی امتداد دارد . و اصلا کاری نداری به بالاترش .

حالا به من حق بده که دل نگران آسمان باشم . و حتی حسودی ام بشود به آسمان ، آسمانی که تو را در آغوش گرفته اکنون ، همان آغوشی که من محرومم از آن .

آدم من ، عزیز من ، گل من ، محسن من ، تو را به جان حوایت قسم می دهم که مراقب خودت و آسمان باشی .


پا نوشت - پشت سر من من مسافر گریه نکن گریه نکن گریه نکن.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 22:43  توسط پدی  | 

 

آی آدم من!بگذار که راحت حرفم را بزنم به تو.بگذار که لحظه های پر و خالی دلم را قسمت کنم با لحظه هایت.بگذار که بایستم روی سطح مرتفع نگاهت و بگویم تمام حسم را.

این حوای دیوانه خودش هم نمی داند که چرا خیلی چیزها را برای تو می گوید و توضیح می دهد.شاید هم می داند بیچاره.شاید فکر می کند که تو هم می دانی که چرا؟!تو هم می دانی که حوا نمی خواهد هیچ چیزش را از تو پنهان کند،می دانی که دوست دارد تو بدانی هرچه در اطرافش اتفاق می افتد را،دوست دارد تو را شریک کند حتی در تمام درد کشیدن هایش.

آی آدم من!حوا داشت درد می کشید در این چند روزه.داشت درد می کشید بدون این که حتی مقصر باشد.این حوای بیچاره احساس گناه می کرد از این که کس دیگری (ببین نمی گویم آدم دیگری)به او ابراز علاقه ای کرد و .....

شاید هر کس دیگر بود خوشحال می شد از این که آسمان تپیده و کس دیگری هم.....ولی این حوای بیچاره اگر به تو گفت فقط می خواست عمق درد کشیدنش را با تو تقسیم کند.کاش بدانی این را آدم من.

کاش بدانی که ...

کاش بدانی که :

دلم (فقط) برای نشستن کنار تو تنگ است ، نه هیچ کس دیگری.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:44  توسط پدی  | 

 

سلام آدم من ،

آنقدر حرف داشتم برایت امشب که ............

آنقدر حرف داشتم که می توانستم تا صبح در اغوشت باشم و برایت بگویم.ولی نمی دانم چه چیز لالم کرد ؟

قول گرفتم از شما که حرف دلمان را بزنیم به هم.حالا من نمی دانم چرا هنوز هم انقدر شور می زند دلم.خالی شده ام انگار.به خواهرم گفتم نمی دانم ، چون نمی دانستم بهای این دوست داشتن چیست ، گفتم نمی دانم چون نمی دانستم ارزش این دوست داشتن چقدر است ، گفتم نمی دانم چون نمی دانستم و نمی دانم که آیا آدم حوا را صرف حوا بودنش دوست دارد یا ..............

دارم برایت تمام درونم را می نویسم و تمام حرف هایی را که مهلت ندادی تا بگویم.چرا مهلت ندادی؟کاش گفته بودم به شما و باز هم گیر نمی کرد همه چیز در گلویم تا لال شوم.باز هم لال ، باز هم لال ، باز هم لال.....................

تو را قسم می دهم ، به جان پدیده ات قسمت می دهم که نگذار کاغذی خط خطی شود ، نگذار من حتی ، کاغذی را خط خطی کنم.

من به اندازه ۴ سال نه ، که خیلی بیشتر خودم را در مقابلت کودک میابم هربار.کودکی که دست پاچه می شود ، کودکی که می خواهد کسی مراقبش باشد ، کودکی که ...................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:20  توسط پدی  | 

 

سلام آدم خوب من.حالا ۲۴ ساعت هم نمی گذرد که جدا مانده ام از آغوش گرمت.اما حس می کنم انگار حالا که دست هایت به دورم حلقه نشده،حالا که آزادم و در حصار نگاهت نیستم دیگر نمی توانم پرواز کنم.

دیروز برای اولین بار  طعم شیرین پرواز را به من چشاندی.من آسمان را با تو دوست دارم.

آی آدم من،حوایت را تنها مگذار.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 19:21  توسط پدی  | 

 

دیروز حوا داشت به آدم فکر می کرد که برف آمد.خدا را شکر که بیدار بود حوا.که می گویند برف در خواب غم است.خدا را شکر که بیدار بود.

نگاه کردم به آسمان و نشستم روی خاک.کنار تو.آی آدم من!من اصلا از بهشتی که این همه حرفش را می زنند چیزی یادم نیست.من اصلا یادم نمی آید که چه اتفاقی افتاد و چرا ما آمادیم و روی خاک ها نشستیم.

من فقط حس می کنم که پیش تر از این دیدمتان در جایی که این قدر آشنایید برای من و این قدر آشنایم برایتان.

شاید هم ما با هم سیب خورده بودیم در آن روز ها که حالا فراموشمان شده است.

من هوس سیب به سرم زده.آی آدم من میایی باز هم سیب بخوریم.من هبوط را دوست دارم.تو را هم..............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:26  توسط پدی  | 

 

امشب که آسمان نگاهت را به نگاهم هدیه دادی،تو را نشاندم در گوشه دنج آن حجم تپنده سرخ رنگ میان سینه ام.و پر کشیدم به سوی مهربانی خاموش دست هایت.

آقای خوب من سلام.من نمی دانم که ............نه،من میدانم که حالا فقط برای تو باید بنویسم.و برای تو باید واژه های ناگذیرم را بر زبان بیاورم.حالا تو شده ای آدم قصه اساطیری این حوا.پس سلام آدم من.

می خواهم بدانی که دیگر حوایی هست که دلش هوایت را می کند.می خواهم بدانی که دیگر حوایی هست که نگرانت است،هر صبح،هر شب.می خواهم بدانی که دیگر حوایی هست که هر روز بار ها و بار ها به تو فکر می کند و بعید نیست که هر شب به یاد تو چشم هایش را ببندد.انگار که تو در کنارش هستی و با یک بوسه به او شب به خیر می گویی.می خواهم بدانی که دیگر حوایی هست که.....

آی آدم من شبت به خیر.


پانوشت-این جا برای از تو نوشتن هوا کم است         دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است(م ع بهمنی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:22  توسط پدی  |